انسان گنج حقیقت
بدو گفتند تو کیستی ....... گفت : اناالحق
آن یار کزو گشت سر دار بلند جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد
اما بر همگان هیچگاه زبان سر و رازش رمزگشایی نشد ،
چرا که او همیشه می گفت :
بدانید هیچ سر و رازی نیست و سر چیزی نیست جز سرپوشی بر حقیقت
و من و همگان هنوز اندر خم کوچه حقیقت
درک ،،،،،،،،
بدو گفتم حقیقت چیست ، گفت : این تساوی را بنگر سپس به سوالهایم پاسخ ده 2=1+1
آیا این تساوی بر حق است یا باطل ؟ حق
راست است یا دروغ ؟ راست
بعد با لبخند چنین گفت : آری دروغ نیست ، پس دورو هم نیست و تنها یک روست ،
بدان تمامی حقایق :
یک سویه اند و هیچگاه نمی توانند دو سویه باشند ، (( حقیقت واحد است ))
اینست حقیقت : هر آنچه که بوده و هست خواهد بود حقیقت است ، چونان زمینی که نه به زبان پیشینیان ثابت
بود و نه به زبان شخصی چرخان شد ، او همیشه چرخان بود ، چه در روشنایی روز چه در پرده تاریکی شب .
غبار زمان و مکان را توانی بر مغشوش کردن چهره حقیقت نیست .
انسان در ترازوی شاهین نمای عدالت
رو به خودم کردم و گفتم : ای انسان من تو را در یک کفه از این ترازو قرار می دهم و از تو می پرسم
ارزش و بهای تو به چه میزان است ، شاًن و قدرت چیست تا آن یک کفه را با آن پر کنم ، حقٌت چیست تا آن را
به آن یک کفه واگزار کنم که سنگینیت دارد تاب و توان را از من می گیرد ،
پاسخش این بود :
« انسان کلید رازها و خزاین سپهر بیکران »
مخمور می شبانه هستم پیمانه کش مغانه هستم
مفتاح خزاین سماوات مصباح شرابخانه هستم
تو از من می پرسی شآن منزلتت چیست ؟
من به تو می گویم آشیان و منزلم جایی نیست جز آشیان سیمرغ « قاف »
...................................................................................
..........................................................
..................................
اناالحق
او می گفت ارزش وجود انسان به توانایی پیمایش ناپیموده هایش هست
هدف : هر آنچه که پیموده نشده اما رویای پیمایشش سراسر و جود را مسخر کرده
و اما هدف : شاید « حدف » و « حد ، ف » ، حد کران باشد و ساحل ، هر فضایی که به جایی خطم شده باشد
محدود است و حد آن خط مرزیست که آن فضا بدانجا خطم می شود ، پس حد به نوعی می تواند خطم باشد .
« قرآن محدود به 30 جزء است و حد آن 30 جزء است یا قرآن خطم به 30 جزء است»
راهروی حروف را که نگریستم ف را دیدم که خطم به ق و قاف ، همانا بالاترین و والاترین هدف برای انسان
فتح قله کمال است و آن جایی نیست جز آشیان سیمرغ « قاف»
حقیقتِ حقِ
حق : حالا دیگر «هق» بود ، « ه ، ق » و « ه ، قا ف »
ه چه باشد : ای دوست من لحظه ای بگو « ه » ، آیا ه چیزی به جز دم است .
اما دم چه باشد « آن و لحظه » مفهومی از آن است و مفومی دیگر « نشانه ای از یک جا و مکان است »
پس دم به نوعی می تواند نشانه ای از زمان و مکان باشد .
حق : زمان و مکان قاف « و همگان به عنوان والاترین حق ، اسنحقاق فتح قله کمال را دارند »
اناالحق
گوهر گنج حقیقت ، به حقیقت مائیم نور ذات جبروتیم که در اشیائیم
گر طلب کار خدائید و ندارید انکار از سر صدق بیایید که تا بنماییم
و اما منصور حلاج :
مشتاق گل از سرزنش خار نترسد حیران رخ یار ز اغیار نترسد
عیار دلاور که کند ترک سر خویش از خنجر خونریز و سر دار نترسد
آنکس که چو منصور زند لاف اناالحق
از طعنه نامحرم اسرار نترسد
* به تو خبر مرگ زبان حق را می دهم که دیریست مرده و حتی خاطره آن نیز در وهم باقی نمانده
* به تو خبر مرگ آن سخن رسا وآشکاری را میدهم که سخنان هر زبان آور آگاهی در برابر آن سر کرنش فرود آورده
* موجودات حقی است که حق همه آنها را آفریده است ، گر چه فهم بزرگان از درک آن ناتوان است
پس بنگرید به آوای سروش نهان که چه می گوید :
انسان تنها پرنده مهاجر قاف است ، پس کیست که راه بر این پرنده سد کند و آزادیش بر گیرد و پر و بال بر او بشکند
یا حق